21 Janvier 2012
ز جور روزگار من در جفایم
به جعل و فقر من هم آشنایم
زبس از معرفت بیگانه هستم
گدابودم همین حالا گدایم
زپستی و بلندی شکوه دارم
روا داشته چنین مولا برایم
به دیر غربت اش هم پیر گشتم
به درد و رنجها یک بی دوایم
از این پس پیرو خوبان گردم
دل ام را بهر ایشان میگشایم
ز شعر و شاعری من قصه گویم
غزل های دل ام را می سرایم
به بحر عاشقان دامن کنم تر
اساس زندگی مانم به جایم
نعیم اساس مارچ 2005 پاریس